محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3927
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اگر آنچه را پيش ما هست مىخواهى ما چيزى را كه شايستهء آن باشى از تو نمىگردانيم » گويد : آنگاه كسان بيامدند و نبردى سخت كردند . محمد بن عبد الرحمان به يك تركان كه كسان از او روى گردانيده بودند حمله برد و دو ضربت در ميانه رد و بدل شد ، شمشير به در محمد بماند و او ضربتى بزد و ترك را بكشت ، آنگاه بيامد ، شمشيرش به دستش بود كه خون از آن مىچكيد و شمشير مرد ترك در خود وى بود و كسان نكوترين منظرى را كه از سوارى مىشد ديد ، بديدند . يزيد مقارنهء دو شمشير و خود و سلاح را بديد و گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « ابن محمد بن عبد الرحمان است » گفت : « پدرش خوب چه مردى است اگر با خويشتن افراط نكرده بود » گويد : پس از آن روزى يزيد برون شد و جايى مىجست كه از آنجا به نزد قوم درآيد ، ناگهان گروهى از تركان به دو حمله بردند سران و سواران جمع با وى بودند نزديك به چهارصد كس ، اما دشمنان نزديك به چهار هزار كس بودند ، يزيد لختى با آنها نبرد كرد ، كسان به وى گفتند : « اى امير برو ما به جاى تو نبرد مىكنيم » گويد : اما يزيد نپذيرفت و آن روز شخصا در كار نبرد بود و چون يكى از آنها بود ، محمد بن عبد الرحمان و دو پسر زحر و حجاج بن جاريهء خثعمى و همه يارانش به نبرد بودند و نبردى نيكو كردند و چون خواستند باز گردند ، حجاج بن جاريه را بر عقبداران گماشت كه از پى او نبرد مىكرد تا وقتى به اب رسيد كه تشنه شده بودند و آب بنوشيدند ، آنگاه دشمنان برفتند و كارى نساخته بودند . سفيان بن صفوان خثعمى در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « اگر ابن جاريه سفيد پيشانى نبود « كاسه اى تلخ مزه به تو نوشانيده بودند « با سواران و اسبان خويش از تو حمايت كرد